تبليغاتX
صفحه ای از صفحات کهنه و پاره ی دل من

صفحه ای از صفحات کهنه و پاره ی دل من

...ناگفته های دلم

"زهرا پیشرفت" و "پــــــریـــــزاد" از زبان مـامـان پـریـزاد مهـربـونـم

 

 

 

 

از زهـــرا پیشرفت شروع می كنــــم. او زن مقتــــــدری ست .

 مدیر است  . برنامه ریزو صاحب نظر است . طرح و برنامه دارد. وقتی به مراكز

خیریه مثل رفیـــده، بهزیستی ،امداد و یا هــــر جای رسمی دیگری می رود لیست

می گیرد پرونده هـــا را بر رسی می كنــــد دستور می دهد . كاملن مــــواظب نوع

ارتبــــاط و برخوردهای اجتماعی خویش است.

 اما پریزاد در همان رفیده دوست دارد سراغ بچه ها برود . این كوچولوهای خوشگل

 را درآغوش بگیرد اگر كسی شیرش را بالا آورده یا حتا جیش كرده است تمیزش كند.

 در بهزیستی غذا دهان معلولین بگذارد و با دستمال خودش دهان آن ها را پاك كند.

پریزاد سالهاست كه 25ساله مانده است .او با آسمان وزمین و پرنده ها دنیایی دارد .

برای بال زخمی شاپرك ها اشك می ریزد. با كبوتر ها درد دل می كند. عاشق باران

است . باران كه بیاید هرجا باشد خودش را به خانه می رساند تا با كمترین پوشش

به زیارت باران برود . پریزاد دوست دارد شیطنت كند . دیوانگی كند . عاشقی كند

 پریزاد دنبال پروانه ها می كند. با قناری ها آواز می خواند. در كوه و كمر مثل بز

 كوهی با پسر چوپان دنبال گوسفنـــدان  می دود . نی می زند . و ســـوار بر اسب

عربی خوش هیكل اش او را وادار به رقص پا می كند . همان دوسه ساعت خواب

 در شبانه روز را هم باید حتمن خرسك اش را بغل كند و بخوابد.

زهرا پیشرفت در دیپلو ماسی بسته اش حتا به رویاهای اش اجازه خوشگذرانی و

 خلاف نمی دهد. ارتبــــــــاطات او بسیار حساب شده است. متـــین و باوقار است .

 كم می خندد . بجا و اندك سخن می گوید . در لباس پوشیدن هارمونی رنگ ها را

 كاملن رعایت می كند . اما پریزاد دوست دارد وقتی به نارنجستان و یا هتــل لاله

می رود از نوازنده ی پیانو بخواهد تا جای خود را به او بدهد تا او بتواند سونات

 مهتاب و یا دانوب آبی را بنوازد و بعد از آن تا مدت ها با دوستان اش بخنـدد و

از لذت موسیقی داد سخن بدهد.

زهرا پیشرفت زن تنـهایی ست كه همــه به او تكیه كرده اند. مدیر و مدبر است.

در تصمیم گیری ها حرف آخر را می زند. سال ها در مطبوعات، مجامع فرهنگی

 و دیپلماسی كار كرده است. دائم در سفر بوده . زبان های متعــــــــدد می داند.

به میهمانی های رسمی مقامات دعوت می شود.

پریزاد هم تنهاست اما دوست ندارد كسی به او تكیه كند. دلش می خواهد خودش

به دست ها و بازوانی قوی تكیه بزند. او فقط دوستان دنیــــای مجـــازی اش را

می شناسد. پریزاد با آنها زندگی می كند. دوستشان دارد و از بودن كنـــار آنها

لذت می برد . پریزاد از این همه هاله ی احترامی كه زهرا پیشرفت را احــاطه

كرده خسته است. دوست دارد لولی وش و پا برهنـــه سماع كند و معاذ الله كه

زهرا پیشرفت از این گناه در گذرد.

 پیشرفت : از این نگاه و تعریف های تو به یاد دكتر جكیل و مستر هاید افتادم.

 پریزاد : نه اشتباه نكن . آنها دو شخصیت متضاد بودند . دكتر جكیــــل بسیار

مهربان و مستر هاید لبریز از نفرت بود. یكی در شب زندگی می كرد و دیگــــری در

 روشنایی روز. من هرگز فراموش نمی كنم كه همان اقتدار و مدیریت زهرا پیشرفت

 باعث شد تا پریزاد از بستر برخیزد چون دقیقن در همیـــن ایام شانه های كوچكش

 تحت فشار عاطفی سختی بود كه به شدت زمین اش زد و اگر نبود تدبیــر و فدرت

 روحی زهرا پیشرفت، پریزاد مرده بود.

 پیشرفت: این همه از تضاد ها به هم بافتی كاش كمی هم از هم دلی ها می سرودی.

 پریزاد: حق با توست. پریزاد و زهرا پیشرفت بر فراز رنگین كمان عبادت و بندگی

كاملن همدل و هم رای اند. نه از گردن فرازی پیشرفت اثری است و نه از شیطنت ها

 و دیوانگی های پریزاد. هر دو با شانه هایی فرو افتــــاده پیشانی بر خاك عبــودیت

می سایند و اشك می ریزند و به یار ازلی و ابدی عشق می ورزند. برای مـردم دعا

می كنند و میان شولای پر مهر حضرت دوست پناه می گیرند.

اما یواشكی به شما بگویم آنجا هم ابتــكار عمـــل دست زهرا پیشرفت است و پریزاد

 با گردن كج و چشم گریان فقط آمین می گوید.

 

پ ن ۱: بگو برهنه به خاکم کنند؛ سراپا برهنه، که بی شائبه ی حجابی با خاک عاشقانه در آمیختن می خواهم

پ ن ۲: قرار نبود تنها بری؛ قرار نبود جدا بشی.

بهار را در من رویاندی؛ و خود بهار نشده رفتی؟!! چــــــــــرا؟؟؟؟

پ ن ۳: آثار مکتوب مادر مهربونم  (استاد زهرا پیشرفت):

 ۱- سرو در خون نشسته؛ غمنامه ی سیاوش- ناشر: نشر شهر تهران

۲- فرود سیاوش؛ ناشر: هم پا

۳- ده داستان؛ ناشر: سفیدسار

۴- شبهای آفتابی زمستان؛ ناشر: دستان

۵- خاطرات خانه پدری؛ ناشر: هم دستان هم پیام آزادی

۶- چند خاطره کوتاه از پاکستان؛ ناشر: رضویه

۷- راز گل سرخ؛ شامل اشعار زیبای ایشان.. ناشر: پیام آزادی

 آثار ترجمه شده ی متعددی از ایشان به جا مانده که برای موسسات گوناگون از زبانهای مختلف ترجمه کرده اند و همچنین کتابهایی که برای تدریس در دانشگاه آزاد نوشته اند.

بزودی آخرین کتاب ایشان هم که مجموعه ای از غزلیات و اشعارشان می باشد به چاپ خواهد رسید

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 18:57  توسط هــیــوا  | 

مــــــــــادرم چــــــــــــــــــــــــــــــرا؟!!!

 

مادرم تو به همه ی تابوت های دنیا " نه " گفتی و سوار بر مرکب زیبای بهشت؛ سرت را از پنجره برون کردی و لبخند زنان دستت را که جان تازه ای یافته بود برای من تکان دادی

دست تکان دادنت برای دیگران؛ یعنی خداحافظ.....خداحافظ همین حالا

اما برای من... من که عاشقانه د وستت داشتم و می پرستیدمت؛ هزاران معنای دگر داشت.

دست تکان دادن تو یعنی مرگ عشق پاک من، یعنی آوارگی پرستوی مهاجر دلم که به باغ دلت کوچ؛ و آشیان کرده بود، یعنی لنگ شدن پای ثانیه ها برای دل بی قرار من، یعنی افتادن قلم از دست لرزانم، یعنی تو آنجا همنشین گلهای زیبای بهشت و من ....... گذراندن مرگی تدریجی؛ بنام زندگی.

تو رفتی و تکیه گاه من دیوارهای این شهر غریب شدند که آنها هم؛ آوار سرم گشتند.

تو که رفتی، خوش بحالت..... کاش مرا هم با خود به سفر می بردی؛ مگر تو نبودی که همسفر همیشگی هق هق گریه هایم بودی؟

چگونه دلت آمد برای من بلیط سفر نگیری؟ تو که خسیس نبودی مادر، تو که انقدر سخاوتمند بودی که دریاها بخشندگی شان را از تو وام می گرفتند چگونه سختت بود برای من هم..... نه، ولش کن، رفتی؟ برو... سفرت سلامت همسفر شب های مهتاب من

 ..............................................

چهارشنبه 13/11/89 سوم مامان پریزادم( مصادف با رحلت پیامبر و شهادت امام حسن مجتبی )

ساعت 11 و 5 دقیقه ق.ظ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 12:22  توسط هــیــوا  | 

در وصف مــــامـــان پـــریـــزاد مهربونـم

  

 

چشمهایت زمان را زیر سوال می برد

نگاهت هستی ام را زیرورو می کند

و قلبم در مصافش نظم خود را می بازد

 

دستان لرزانت باغی است

سبز و مهربان

که پرنده ای یاغی و پرکشیده از لبهایم پشت آن لانه می کند

 

آه.... گیسوانت!

گیسوانت را مپرس

مپرس که نمی دانی با من چها کرده است

گیسوانت یلداست

و چه دیدنی است که در طوفان لاقیدی نگاهم پرآهنگ تر از زمان

 می رقصد

به چه دیدنی ست

و لبخندهایت....

لبخندهایت همچون باده ی شیراز

عقل از سر می پراند

 

با که بگویم؟!

با که بگویم که لبانم خشک

و وجودم تشنه ی عِطر نفسهای گرم توست؟

 

با که بگویم...؟

 

پ ن: تحفه ای ناقابل تقدیم به مادر مهربانی ها؛ پریزاد

پ ن ۲: وقتی که حالم گرفته بود و خیلی ناراحت بودم بصورت بداهه و بدون فکر نوشتمش... مامان شما ببخش... شما بیشتر از اینهایید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 17:17  توسط هــیــوا  | 

چگونه بنویسمت مـــــادرم

 

تورا چگونه بنویسم؟

 

وقتی قلم را روی کاغذ میغلتانم؛ در مقابل عظمتت سرتعظیم فرود می آورد و حتی توانایی نگاشتن اولین حرف از نام زیبایت در وجود خود احساس نمی کند، هر قدر هم که به قلمم فشار می آورم گویی از اینکه حرفی یا کلامی در وصفت بنویسد خود را شرمسار و خجل می بیند.

 

آه.... ای کسی که واژه عشق را به سخره گرفتی؛ تمامی اسطوره های عشق و ایثار مثل لیلی و مجنون؛ شیرین و فرهاد و این و آن در سرتاسر حیات بشر اگر قرار باشد الهه ای را برای پرستش برگزینند بی شک، تورا خواهند پرستید، دست از عشقبازی بر می دارند و دیدگانشان را یکسره وقف تماشای شوکت و جلال تو خواهند کرد.

 

چگونه بنویسمت وقتیکه اشک سرا پرده نرگس چشمانم را در برگرفته و حتی یارای دیدن کاغذی به سفیدی احساست را ندارد؟

 

 چگونه بنویسمت وقتیکه مقدس ترین واژه ها را بر زبان قاصرم جاری ساختم تا نام زیبایت بر لبانی که بزرگترین گناهش جمله ی " دوستت دارم " بود نقش بندد، اما.... 

 

-------------------------------------------------

 

پ.ن۱: دل نوشته ای ناقابل و بداهه در وصف و تقدیم به مهربان مادرم پریزاد بود.

پ.ن۲: تولد مامان پریزادم بهانه ای بود تا وبلاگم رو به روز کنم.

پ.ن۳: تا اما تونستم بنویسم و به دلایلی نتونستم بیشتر بنویسم.

پ.ن۴: مامان پریزاد بازم تولدتون مبارک.... دوستون دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 20:33  توسط هــیــوا  | 

برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونه ست

 

مسج: باشه! من که از دلم گذشتم اینو هم میبخشم....

ولی بدون یه روزی باس جواب بدی.... جواب همه کارهایی رو که انجام دادی.... یه روزی که خیلی دور نیست


نیستی حالم خرابه
تو رو با یکی دیگه دیدم
داغون شدم
مردم
ولی باز تو رو بخشیدم
نیستی دلشوره دارم
میبینم تو رو تو چشمام
این تقدیر بی رحمه و قلبم
عشق من
بروبزار تنهام
نیستی حال من خرابه
نیستی دستام سرده سرد
چشمام تو رو با اون دیدو
دلم باور نکرد
نیستیو هوای این گریه
داره بغضمو میکشنه
من مردم و دستای تو
قاتل منه

رفتی از این آغوش راحت
و باز منم تنها و
خاموش چراغم
چه بی اعتنا رفتی
نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک درداست
تو میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی آروم آروم زیر بارون داغون
قدم میزنم
تو هم شادی با اون
سراپا گوش بودم
وقتی که تو داشتی حرفی
حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی؟
باشه منم میزارم رگ این گردن
که رفتمو دیگه پیشت بر نمیگردم

ولی روزیو میبینم که
یارت سیره
از تو و یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی
میگیری از همون دست
این نفرین من نیست
بازی زمونه ست
اون میخواد که دل تو با حرفاش خام شه
صبر کن بزار یه کمی یخهاش آب شه
وقتی میفهمی چه کسی پشت و رو بنده
که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

چقدر باهات حرف دارم
و چقدر خرابم
کاش لااقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی میگفتی تا ته خط باهام هستی
چرا رفتیو با درد

دست و پاهامو بستی
چرا
هان
به خدا تا به من حرفی نزنی نمیرم
تو چرا واقعا رفتی
لااقل یه چیزی بگو
بگو دوستت نداشتم
بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی قصدت از اول این بود که با من نمونی
حرف بزن تو که اینقدر نامرد نبودی

ولی چرا از سنگه قلبا تو این شهر تاریک
اسیرکابوسم تو یلداترین شب تاریخ
کابوسی که نفسو تو سینه حبس میکنه
و
میبینم یکی دیگه تنت رو لمس میکنه
داره تنم میلرزه واسه ادامه ی خوابم
حتی قلم میترسه


ختم کلام رفتی از این اغوش راحت
و باز منم تنها و خاموش چراغم


_________________


بمیر واسه کسی که واست تب کنه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 15:46  توسط هــیــوا  | 

آی خدا دلگیرم ازت

 

خدا دستت درد نکنه

این بود استجابتت.... واقعا که ممنونتم.... مگه قرار نبود مواظبش باشی؟

آخه چرا؟

تو که خدایی چرا دیگه؟

واقعا که .....

اصلا ازت انتظار نداشتم

مطمئنم که کفر نمیگم خدا مطمئنم

میدونم خودتم بهم حق میدی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 18:54  توسط هــیــوا 

دل نوشته

 

کلاس آمارم تمام میشود، از کلاس خارج شده و به همراه دوستم داود قدم زنان تا نزدیکی خوابگاه می آییم او به خوابگاه می رود اما من طبق روال هر روز به سمت سایت روانه میشوم تا میلها و وبهایم را چک کنم.

بعد از حدود ۱ساعت و نیم برمیگردم به سوی خوابگاه به اتاق همکلاسیهایم میروم چونکه حال و حوصله ندارم که ۳طبقه بروم بالا تا به اتاق خودم برسم حسابی خسته ام 

آنجا کمی با محمد شوخی میکنیم و میخندیم، بعد با همدیگر میخوابیم.... هنوز چشمهایم گرم نشده که چند نفر مسج میدهند و یک نفر هم با من تماس میگیرد پس از نیم ساعت به خواب میروم.

در خواب شیرین بودم که ناگهان صدای ویبره گوشی پرده خواب مرا میدرد..... با چشمانی تار گوشی را که در سمت راستم گذاشته ام پیدا میکنم ۲۴۴۶۷ را میزنم و گوشی از حالت قفل خارج میشود

میبینم که داداشم مسج داده

الا ای چاه! یارم را گرفتند

گلم، عمرم، بهارم را گرفتند

میان کوچه ها

با ضرب سیلی

همه دارو ندارم را گرفتند...

ناگهان سراسر وجودم را غمی آشنا فرا میگیرد

پیش خود میگویم من قبلا این حس را تجربه کرده ام انگار همه غم های عالم را یکباره در وجود من تزریق کرده باشند، احساس کمبود و پوچی میکنم، سردرگم میشوم، انگار چیزی را که سالها همراه من بوده است به یکباره گم کرده ام.

برمیخیزم و به صورتم آبی میزنم و لباسم را میپوشم

با حامد روانه سلف میشویم تا شام را بخوریم

پس از خوردن عدس پلو با گوشت چرخی از سلف خارج میشوم، میبینم که چراغ های سبز مسجد دانشگاه مرا میخوانند و صدای روضه خوانی که صدای او نیز به گوشم آشناست... اهسته و لرزان به سمت مسجد گام برمیدارم.... نرسیده به مسجد باز گوشیم به صدا در می آید یکی از دوستان صمیمی ام بود... ۴ دقیقه و ۳۵ ثانیه بعد میگویم خداحافظ و وارد مسجد میشوم

دوستانم حلیم هم میزدند و حاجت خود را چنان آهسته زیر لب میگویند که فقط آنکه از رگ گردن به ما نزدیکتر است میشنود.

نوبت به من میرسد حلیم را هم میزنم و زیر لب میگویم

خدایا آن ده که آن به

برای همه دعا میکنم، اسم هیچ شخصی را به زبان نمیاورم حتی خودم اما نه......

آری اسم همانکه سخت ترین و دردناکترین زخم را بر دلم گذاشت بر زبان می آورم و میگویم خدایا مواظبش باش.

بعد وارد مسجد شده و کماکان آن احساس سردرگمی را با خود به این طرف و آن طرف میبرم.... پس از سخنرانی چراغها را خاموش می کنند و مداح شروع به خواندن میکند

هنوز شروع نکرده است که مجبور میشوم دستمال کاغذی را از جیبم در بیاورم و گونه هایم خیسم را خشک کنم.

پس از مدتی که مراسم تمام میشود میبینم که چیزی را که گم کرده ام در گوشه مسجد دانشگاه پیدایش کردم.

من خودم را گم کرده بودم...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 23:32  توسط هــیــوا  | 

تقدیم به کسی که آفتاب مهرش در آستانه قلبم همچنان پا بر جاست و هرگز غروب نمی کند.مامان پریزادم

 

چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوری را

چگونه بشکافم فاصله های تمام نشدنی جدایی را

به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام

طاقت دوری ندارم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 18:2  توسط هــیــوا  | 

تقدیم به الــهــه

 

قول داده ام ،

هنگام شنیدن نامت بی خیال باشم !

از این قول درگذر !

چرا که با شنیدن نامت

صبر ایوب را کم دارم ،

برای فریاد نزدن !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:57  توسط هــیــوا  | 

از طرف دوست خوبم سارا

 

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که توئی

بر نیاید دگر آواز ز«من»!



ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چه جز میل دل او

بسپاریم به باد!



آه!

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:



بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک خنده میزد«شیرین»؛

تیشه می زد« فرهاد»!

نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس

نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد



کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است.



رمز شرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست؛

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد!



(فریدون مشیری)


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 18:44  توسط هــیــوا  | 

 

اشتبـاهی که همه عمـر پشیمـانم کـرد،

اعتمـادیسـت که بر مردم دنیـا کـردم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 14:9  توسط هــیــوا  | 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 14:48  توسط هــیــوا  | 

 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم وبرفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

سلام دوستان عزیز امیدوارم که حال همه ی شما خوب باشه.... از خودتون پرسیدین چرا هیوا دیگه آپ نکرده؟

من یکی از دوستان خیلی صمیمی  هیوا یا همون علی هستم اونقدر صمیمی که حتی پسورد ایمیل خصوصی همدیگه رو داریم....!

میخواستم بگم که چند وقت پیش (حدودا یک ماه یش) هیوا به علت حادثه رانندگی در مسیر تهران-شیراز به دیار باقی شتافت و از جمع ما رفت ولی یادش همیشه زنده می مونه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:5  توسط هــیــوا  | 

 

فردا تولدمه...

 چیز عجیبی نیست ،خب تولدمه!

 همه با بوسیدن لب پاییز میمیرن

 ولی پاییز لب من رو بوسید تا متولد بشم

 این جا که پر از بوی خوب برگ و درخته

 این جا که دلم از تنهایی بیشتر میگیره

 باخدا زیاد حرف میزنم و هر چی صحبتمون طولانی تر میشه

 بیش از بیش از هم گله مند میشیم

 و نمیدونم چرا (شاید هم میدونم و نمیخوام بگم)

 خیلی از اوقات میترسم ولی کم نمیارم

 به خودشم گفتم

 اگه مشکلاتم زیاد میشه گریه میکنم درد دل میکنم باهاش

 واسه اینه که جلوی هیچکی کم نیارم

 چون خودم خواستم عشق رو ، اونو ، زندگیمون رو و میخوامشون

  تاهمیشه

 البته تا نداره...

 اول صبح دلم یه نون داغ کنجد زده با پنیر و ریحون و انگور میخواد پشتشم یه چای شیرین!

 دلم میخواد توی بغل مامان بشینم

 و بوی تنش رو با تمام وجودم استشمام کنم

 دلم میخواد من باشم اون باشه همه باشن

 و یه شب یلدا که هیچ وقت تموم نشه!

 دلم گرفته...تولدم نزدیکه

 میخندم و زمزمه میکنم

 عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری

 تو این سینه نشستی هزار تا گله داری

 یه روز عاشق نوری یه روز سوت و کوری

 یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری

 باز فکر میکنم چقدر بده که روز تولد همه یادت باشه

 به یاد همه باشی به همه تبریک بگی اما

 کسی یادش نباشه تو هم متولد شدی...

 بی خیال که یادشون نیست

 همین که عشقت از یک هفته قبل هر روز صبح

 چشمات رو که باز میکنی تولدت رو تبریک میگه

 موهات رو میبوسه و میگه تمام آرزوش تو بودی و هستی

 خیلی خیلی خوبه....

 

 

کاش یک تکه سنگ بودم.یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دست فروش. دوره گرد.پزشک. وزیر. یک واکسی کنار خیابان. کاش مرا در دانشگاه ثبت نام نمیکردنو و اخراجم میکردند و به سربازی میفرستادند. کاش کسی بودم که تو را نمیشناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ عزیزم! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه- کاش دستهات بودم. کاش چشم هات بودم. کاش دلت بودم.نه- کاش ریه هات بودم تا نفسهایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:50  توسط هــیــوا  | 

 

خدایا منو ببخش به خاطر کوتاهیهام به خاطر گناهان نفسانیم توبه ....

خدایا بخشش از تو روسیاهی از من

خدایا کرامت بزرگی از تو خواری و خفت از من

خدایا تنهام نزار کمکم کن که یاوری جز تو نیست

خدایا اون بنده های ضعیف و ناتوان تو که اینقدر بد سرشتند اون بنده هایی که به خاطر خوب

بودن در نزد دیگران هر کاری می کنند اونها رو به راه راست هدایت کن

خدایا اونها رو

گرفتار عشق گردان...

کاش اون روز زود زود برسه.....

که من عاشق شدن اونها رو ببینم


یعنی می شه زودتر ببینم می دونم که می یاد اون روز ولی دلم می خواد زود بیاد.....

خدایا امروز با دست های ما روزی عشق ارامش و سرور به انها ببخش....
خدایا مرا معبر ارامش کن تا انجا که نفرت هست عشق جاری سازم....
انجا که خطا هست بخشایش بگسترم....
انجا که جدایی هست وصل بیافرینم....
انجا که لغزش و دروغ هست حقیقت بیاورم...
انجا که تردید هست ایمان بیاورم...
انجا که ظلمت است شادی و روشنی منتشر کنم....

چه سخت است دل كندن از چيزي كه براي او زندگي مي كني

و دردناكتر اگر بداني ناچاري از پذيرفتن آن

و آنچه كه سرنوشت براي تو رقم زده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:21  توسط هــیــوا  |